خرید بک لینک

اومدم بیمارستانمامانم میگه هر کی جای تو بود الان کلی گریه میکرد که وای شوهرم تو بیمارستانه فلان طورش نشه، یه جورایی میخواست بگه بی احساسیگفتم من یه سختیایی تو زندگیم کشیدم که حتی خودمو واسه از دست دادن نزدیک ترین هامم آماده کردم، اتفاقایی که میفته دست ما نیست، بهش توضیح دادم که چیز خاصی نیست برا هرکسی اتفاق میفتهکلا روند زندگی همینه دیگه عادت کردیم... 2 روز تمام خونه رو سابیدم برا وقتی که همسر برمیگرده خونهالبته از دیروز بستریه تو بیمارستان، یک ساعتیه اومدم پیششان شاالله همه چی به خوبی پیش بره..

برچسب: نویسنده: حامد سامانی تاريخ: دوشنبه 10 بهمن 1401 ساعت: 12:40

صفحه بندی